به گفته نیچه وقتی مردم یكریز درباره «ارزش‌ها» حرف می‌زنند، آدم می‌فهمد ارزش‌ها تو دردسر افتاده‌اند.

 

 

.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/03/23ساعت 10:51 توسط اشکان نجاریان |

برخی نیچه را ملحد و خدانشناس میپندارند ، و بعضی دیگر نظریه ی نو آفرینی انسان برتر را که توسط نازی ها گسترش پیدا کرد ، حاصل تفکرات نیچه میدانند.

اما من نیز با مسعود انصاری (مترجم کتاب چنین گفت زرتشت ) معتقدم که نیچه مردی خداشناس بود . اصلا، کسی که به مرگ خدای نظر دارد نه به نبود خدای ، چگونه ضد خدا تواند بود ، زیرا نیچه باور داشت خدا بوده و هست وبه مجاز از مرگ او سخن گفته است ، به بیانی روشن تر مرگ خدا از نظرگاه نیچه به اعتبار آفریده است نه آفریدگار ، چنانکه در جای جای آثار نیچه از خدای محبوب او نیز سخن به میان آمده است .
آری نیچه از مرگ خدای سخن گفته است ، اما کدام خدای ؟ به قول هایدگر مراد از مرگ خدا از نظر نیچه خدای متافیزیک است نه الوهیت.خدای مسیحیت افلاطونی است نه خدای واقعی.(به نقل از مترجم کتاب )

آقای انصاری در مورد کتاب چنین گفت زرتشت مینویسد (( در مقدمه کتاب _ عیسی فرزند انسان _ اثر جبران خلیل جبران نوشتم :با اینکه در دو احساس دو درخت رسته از یک خاکند….اما برخی از آثار جبران را باید لذت برد و فهمید و برخی دیگر را فهمید و لذت برد! اما اینک ناگزیرم بگویم: کتاب چنین گفت زرتشت را هم باید فهمید و لذت برد و هم لذت برد و فهمید.))

وقتی کتاب را ببینید جمله ای در روی جلد آن نظرتان را به خود جلب میکند : کتابی برای همه کس و هیچ کس !
جمله ی اغراق آمیزی نیست ، چون وقتی خواندنش را شروع میکنید هم میفهمید و هم نمیفهمید ، یعنی جملات طوری هستند که همه میتوانند معنیشان را متوجه بشوند و در عین حال چیزی از آن نفهمند.
نیچه خود چطور انسانی بوده است ؟
نیچه میگوید : (( برای جویای حقیقت نیت راستین کافی نیست ، بلکه همواره باید اخلاص و نیت خود را بپاید ، و به آن از دیده ی شک بنگرد. زیرا دلداده ی حقیقت ، حقیقت را به خاطر هماهنگی آن با امیال خویش نمیخواهد ، بلکه حقیقت را تنها به خاطر حقیقت بودن دوست میدارد ، حتی اگر مخالف باور وعقیده اش باشد ))
یا در جای دیگر (( پس هرگاه اندیشه ای متعارض با مبادی اش به ذهن او خطور کند ، باید آنجا باز ایستد و هرگز در پذیرش آن دودل نباشد .))
و ادامه میدهد (( مبادا حایلی باشد میان اندیشه خود و آنچه که با آن در تعارض است و هر اندیشه وری که به این توصیه عمل نکند به نخستین مرتبت فرزانگی نایل نخواهد آمد.))
و این جمله ی زیبا که در آن نیچه مبارزه را یاد آوری میکند : (( تو باید هر روز یک بار با خویشتن خویش به جنگ برخیزی و در این کار نباید برای شکست و پیروزی اهمیت قائل شوی چرا که آن به حقیقت مربوط میشود نه به تو .))
و اینها باید برای شناختن مردی که در جستجوی حقیقت بود ، شاید کافی باشد.

فلیکس مارکس در دیباچه ی کتاب مینویسد : (( مهمترین محور فلسفه ی نیچه پدید آوردن انسانی است که بتواند بر انسانیت چیره شود ، بنابراین ملاحظه میشود همه ی مردمانی را که تاریخ از آنان به بزرگی یاد میکند به ریشخند میگیرد و میگوید :
نسلی که والاترین را میزاید ، هرگز زاده نشده است ، و امروز کسی نیست ، که بر ذات خویش فائق آمده باشد ، و تمام کاری را که مردم میتوانند بکنند این است که به انسان برتر عشق ورزند تا مگر در آینده از میان زاد و ولد آنان ظهور کند .))
ولی گاهی وقتها نیچه در سخنانش شیطنت میکند برای مثال در جایی میگوید: (( آه ، چگونه مشتاق جاودانگی نباشم ، حال آنکه دارم از آتش شوق ازدواج پاک میسوزم ، به حلقه ی حلقه ها ، جایی که میتوان به درستی پایانش را آغاز راه دانست ، من تا به امروز زنی را نیافته ام که او را مادر فرزندانم بخواهم جز جاودانگی که به او عشق میورزم.))

کتاب چنین گفت زرتشت با بازگشت و تحول زرتشت شروع میشود ؛ زرتشتی که در سی سالگی به کوه وتنهایی پناه میبرد و در چهل سالگی دچار دگرگونی اندیشه میشود و حالا تصمیم میگیرد برگردد تا سخنانش را با مردم در میان گذارد.
در راه قدسی او را میبیند و خطاب به او میگوید : (( ای زرتشت ! تو اکنون بیدار شده ای ، دیگر تو را با خفتگان چه کار ؟))
و زرتشت پاسخ میدهد که برای انسانها هدایایی آورده است.


کتاب پر از جملات وسخنان نغز است ، جملاتی که گاهی وقتها ممکن است از شنیدنشان شوکه شوید ، اگر علاقه مند به خواندن کتابهای سنگین فلسفی هستید کتاب چنین گفت زرتشت را برای شما پیشنهاد میکنم.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/03/23ساعت 10:46 توسط اشکان نجاریان |

مرگ خدا / کمیل خجسته

نیچه، همان کرم "اگوست کنت" است: "هی از لعاب خودش می‌تند و از درون خودش در می‌آورد. او هم دانشمند واقعی نیست؛ زیرا از بیرون چیزی اکتساب نمی‌کند؛ از خیال و درون خودش می‌سازد و عاقبت، درون پیله‌ی خویش خفه خواهد شد."

کلیت کتاب

"و نیچه گریه کرد" رمان گفتگوست. (خلاصه کتاب را اینجا ببینید) جدالی خیالی بین فردریش نیچه، یوزف برویر و در کنار آن‌ها زیگموند فروید. و همین قید خیالی بودن، باعث شده است که نام رمان را برای کتاب در نظر بگیریم. رمان مملو از مفاهیم و مباحث فلسفی است که چون به صورت عینی و به صورت محاجه در آمده اند ساده می شود و قابل فهم.

نویسنده‌ی کتاب، دکتر "اروین یالوم" مدرس روان درمانی دانشگاه استانفورد؛ با تسلطی که بر زندگی و افکار این دو شخصیت داشته است، اثری سودمند و درخور تحسین خلق کرده است.

نیچه مهم است؛ چون نقطه‌ی اوج تمدنی است که ما آن را "مدرنیته" می نامیم. و می‌گو‌یند نیچه نقطه شروع پست‌مدرنیسم است. و این کتاب مهم است، چون لایه‌هایی پنهان از زندگی او را هم نشان می‌دهد.

درون‌مایه

رمان "و نیچه گریه کرد" دو جریان دارد: جریان اول اندیشه‌ی فلسفی نیچه است و زندگی او. جریان دوم، شکل گیری جریان روانکاوی است و زندگی برویر و شاگرد و دوستش؛ فروید.

اما هر دوی این جریان‌ها در یک بستر قرار دارند. "مدرنیته". لذا  شناخت و فهم این دو با شناخت مدرنیته سهل می‌شود و بالعکس با شناخت این دو  جایگاه مدرنیته قابل فهم می‌گردد.

چرا نیچه خلق می‌شود؟

نماد شروع "مدرنیته" نامه‌ی ولتر بود به پاپ و ظهور پروتستانتیسم. بعد از آن رنسانس را داریم و سپس عصر روشنگری را. در همه‌ی این دوران نیز سعی بر یک چیز بود: فرار از حکومت جعلی کلیسا، که خود را نماینده‌ی خدا بر روی زمین می‌دانست. جهت و سمت این فرار نیز "عصیان در برابر حاکمیت موجود (کلیسا)، انکار اولوهیت و سرانجام دروغ پنداشتن ماورا بوده است." (برای اطلاع بیشتر رج به حدیث پیمانه/حمید پارسانیا)

غرب ابتدا نمایندگان جعلی خدا را از کار برکنار کرد. سپس آرام آرام آن خدای ضد عقل و علم کلیسا را از خدایی خلع کرد و به او لقب خدای ساعت ساز را داد. (خدایی که خالق است، اما بعد از خلقت، دیگر مخلوق به او ارتباطی پیدا نمی کند.) سپس به دنبال "لویاتان"‌ی گشت تا جامعه را سامان دهد و حکومت را برقرار سازد.

تا آن‌که "با پیگیری طرح الوهی سازی جهان و خداسازی انسان، همزمان طرح مرگ خدا و قتل انسان را بیان کرد. از این رو هنگامی که نیچه در قرن 19م. مرگ خدا را اعلام کرد، حقیقت انسان نیز غیاب کرد. زیرا با قتل خدا، [اسطوره‌ی "اُدیب" رخ می‌دهد] و انسان نیز به قتل می‌رسد. آنچه پس از این از انسان می‌ماند؛ چیزی نیست جز پوست و گوشت و نهایتا حیات زیستی و روانی بدن، بدون هیچ بعد معنوی و متعالی."

"هر کس خدا را به قتل برساند خود، خدا خواهد شد." نیچه

چنین انسانی در جهانی مجازی(second reality) و خالی از حقیقت زندگی خواهد کرد. از این رو هنگامی که خلق چنین خدایی صورت گرفت و تجدد به اوج رسید، به حکم فطرت؛ همان‌جا بحران معنا بر او ظاهر می‌گردد.

به این ترتیب انسان، گرگ انسان می‌شود و انسان می‌میرد. و بر جای او "ابر‌مرد" می‌نشیند که نماینده‌ی مطلق شیطان است بر روی زمین. همان شیطانی که فقط بخاطر کسب سرزمین بیشتر، دو جنگ بزرگ با میلیون‌ها کشته به راه انداخت و اکنون در عراق و فلسطین و ... در حرص ابر‌مردتر شدن می‌سوزد.

"مدرنیته" برای خودش عالمی جدید خلق کرد، که واقعی نبود و همین باعث شد که در اوج خویش به بحران معرفتی برسد. بحرانی که در پس پرده اش "آنااو" و "لو سالومه" هستند.

  • برای مطالعه بیشتر رج به حدیث پیمانه/ حمید پارسانیا
  • تجدد از نگاهی دیگر/ حسین کچوییان   
  • تفکر فلسفی غرب از منظر شهید مطهری(ره)/ علی دژاکام
  • تاریخ فلسفه/ داریوش آشوری
منبع از :http://www.ketabnews.com
+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/03/23ساعت 9:4 توسط اشکان نجاریان |

آه ؛ ای مجنون مهربان ؛ زرتشت ! ای شیدای اعتماد ! تو همیشه همین سان بوده ای . تو همیشه با اعتماد به هر چیز هراسناک نزدیک شده ای .

تو همیشه می خواهی هر غولی را بنوازی. هرم نفسی گرم و کمی موی نرم بر پنجه ؛ همین بس تا تو یکباره آمادهء عاشق شدن و به دام انداختن اش شوی.

عشق خطری است در کمین تنهاترین کس. عشق به هر چیزی که زنده باشد و بس ! براستی ؛ خنده آور است جنون و فروتنی من در عشق !

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/03/22ساعت 20:6 توسط اشکان نجاریان |

برادران , آیا دلیر اید ؟ آیا دلاور اید ؟ نه دلیری در برابر شاهدان , بل دلیری خلوت نشینان و عقابان که دیگر خدایی نیز بر آ ن نمی نگرد !

سردجانان , استران , کوران و مستان را دلاور نمی خوانم. دلاور آن کسی ست که ترس را می شناسد , اما بر ترس چیره می شود ؛ آن که مغاک را می بیند , اما با غرور .

آن که مغاک را می بیند , اما با چشمان عقاب . آن که با چنگال عقاب مغاک را می چسبد دلیر است !

(( انسان شر است )) فرزانه ترینان همه برای آسایش خاطر من چنین گفته اند. دریغا , کاش امروز نیز چنین می بود ! زیرا شر بهترین نیروی انسان است .

(( انسان باید بهتر و شریرتر شود )) : من چنین می آموزانم ! بع شریرانه ترین چیز برای بهترین چیز در ابرانسان نیاز است.

شاید این شایسته ء آن واعظ مردم کوچک بود که بار گناه انسان را بکشد و از آن رنج ببرد.

اما من از گناه بزرگ همچون آرام بخش بزرگ خویش شادمان ام.

باری , چنین سخنان را بهر گوش های دراز نمی گویند و هر کلامی نیز نه از آن هر دهانی ست.

این سخنان چیزهایی ظریف و کمیاب اند : سم گوسپندان بدان ها مرساد !

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/03/22ساعت 20:4 توسط اشکان نجاریان |